بديع الزمان فروزانفر
27
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
و بديهى است كه چون مرد صاحب همت بدين گونه آزادى رسد كه پاى بر سر كونين نهد و آستين بىنيازى بر جهان و جهانيان افشاند و دينى و آخرت در چشم آخر بين او بجويد نسنجد آن گاه سيم و زر كه قيمت واقعى ندارد و ارزش آن ساختگى و زادهى ضرورت داد و ستد بازار دنياست ، آن سنگ و هنگ نخواهد داشت كه در بند آنها بماند و بندهى آنها شود ، مصراع دوم ناظر بدين معنى است . گر بريزى بحر را در كوزهاى * چند گنجد قسمت يك روزهاى كوزهى چشم حريصان پر نشد * تا صدف قانع نشد پر درنشد استدلال است بر اينكه حرص بر جمع مال و سيم و زر نهايت نمىپذيرد و بر هيچ حد متوقف نمىگردد زيرا هر چند وجود آدمى محدود است و مقتضى است كه قواى او نيز محدود باشد حرص و آزمندى بر خلاف اين اصل ، بىپايان است و هرگز حريص از جمع مال سير نمىشود بلكه هر چه بيشتر مال گرد مىآورد حرص او فزون تر مىگردد و اين مطلب را در صورت تمثيل از كوزه و آب دريا بيان مىفرمايد كه دريا پهناور است و كوزه محدود و از اين رو باندازهى وسعت خود آب دريا را مىپذيرد ولى چشم حريصان با همه محدوديت هرگز سير نمىگردد و بنا بر اين جمع مال و سيم و زر آرامش خاطر ببار نمىآورد و نبايد آن را وسيلهى آسايش فرض كرد و آن آسايشى كه ما جوياى آنيم در قناعت بدست توان آورد . برخى از پيشينيان تصور مىكردهاند كه اصل مرواريد قطرههاى باران است كه صدف دهان مىگشايد و آنها را فرو مىبرد و بمرواريد تبديل مىكند و شيخ سعدى قطعهى ذيل را : يكى قطره باران ز ابرى چكيد * خجل شد چو پهناى دريا بديد بوستان ، طهران ، فروغى ، ص 122 از روى همين عقيدهى عاميانه ساخته است و ابو ريحان محمد بن احمد بيرونى